تبليغاتX
کاهدونی
سلام دوستان

همونطوری که توی پست قبلی نوشته بودم یه کتاب از استاد احمد پر پر گرفتم که هنوز درگیرشم و تمومش نکردم.

به همین خاطر وقت نکردم آپ کنم. کتاب جالبیه. یه قسمت از این کتاب رو تو پست قبل گذاشتم که فکر کنم جالب باشه و از خوندنش لذت ببرین. خالی از لطف نیست. شاید خوندش چند دقیقه وقت ببره ، ولی ارزششو داره. دوست دارم نظرتون رو راجع به پست قبلی بدونم. می خوام بدونم شما این داستان رو باور میکنید یا نه. باور کردنش برای من سخت نیست ، چون من چیزای شدیدتری هم در مورد تاریخ البته توی کتابهای دیگه ای خوندم.

شاید بازهم از این کتاب مطالب دیگه ای هم بذارم.

+ نوشته شده توسط محمد خان در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 19:12 |

بعد از مدت زمان زیادی که با کتاب قطع رابطه کرده بودم و مطالعه نداشتم یهو تصمیم گرفتم کتابخون بشم. رفتم سراغ استاد یاس 5 پر که کتابخونه خوبی داره چند وقتی با کتابهاش ور رفتم و خودم راضی کردم ، کم کم مزه کتابخونی رفت زیر زبونم و خوش خوشم شد. کتابهای بیشتری ازش قرض کردم و شدم یه پا کتابخون. ولی بعد از یه مدت کتابخونه استاد منو ارضا نمیکرد، عضو کتابخونه عمومی شدم ولی کتابهای استاد یه چیز دیگه بود. کتابهاش (آ) سانسور نشده و مال گبل از انگلابه (ق). بعد از یه مدت یه کتاب تاریخ از توشون پیدا کردم که تقریباً 2000 صفحه اس و کلی مطالب جالب توجه داره که توی هیچ کتاب تاریخ دیگه ای پیدا نمیشه. من تازه 80 صفحه از این کتاب کمیاب رو خوندم ولی هر سطر این کتاب جالب رو که می خونم چند بار به روح و روان پدر و مادر استاد درود میفرستم که چنین کتابی رو بهم داد.

استاد دمت گرم. ولی چرا زود تر ندادی بخونمش؟

"زندگی پرماجرای نادر شاه افشار" اسم کتاب مورد نظر ماست.

یه تیکه از این کتاب رو میخوام تو وبلاگم بذارم ، گفتم شاید یکی خوشش بیاد. مطلب خوندنیه از دستش ندین. البته شاید نتونین بفهمین که چرا تو یه برهه از زمان یه چنین اتفاقی افتاده و شاید اصلاً مطلب رو باور نکنید ولی اگه از اول کتاب رو بخونید به ماوقع تاریخ شک نمیکنید.

همه ما میدونیم که سلسله صفویه به دست محمود افغان از بین رفت ولی کم و کیف اون رو نمیدونیم.

 (البته من هنوز به انقراض کامل سلسه صفویه نرسیدم ولی تا همینجا که خوندم دهنم از تعجب باز مونده و گفتم تا مطلب داغه تایپش کنم).

برگردیم به موضوع : ما میدونیم که محمود افغان حمله کرد و صفویه رو از بین برد اون به وصیت پدرش این کار رو کرد که آرزو داشت صفویه رو نابود کنه و از اونها کینه به دل داشت ، حالا من نمی خوام همه ماجرا و تاریخ رو شرح بدم فقط بدونید کلی طول کشید و کش و قوس های فراوونی داشت تا محمود این کار رو کرد، مهمترین کاری که کرد این بود که چندین ماه اصفهان رو محاصره شدید کرد و از ورود غذا به این شهر جلوگیری کرد، جوری که بعد از چند ماه تموم علف ها رو خوردن و به هیچ درختی برگی نمونده بود و پوست درختا رو به قیمت دارچین معامله میکردن و میخوردن. مردم دسته دسته از شهر فرار میکردن و گروه گروه توی شهر میمیردن . روزهای اول که کسی میمرد دفنش میکردن ولی وقتی تعداد جنازه های زیاد شد نه تنها کسی اونها رو دفن نکرد بلکه مردم گوشت مرده ها رو می خوردن . مورخان نوشته اند که در این محاصره 20000 نفر افراد نظامی (معروف به قزلباش) و 10000 نفر از مردم کشته شدند.

تصور کنید چه فاجعه ای اتفاق افتاده که توی اصفهان هیچ درختی باقی نمونده و مردم به خوردن مرده های خودشون رو آوردن و البته پا رو از این هم فراتر گذاشتند و از توی خیابون بچه ها رو می دزدیدن و میکشتند و میخوردند. شاید نتونید باور کنید ولی این واقیت محضه. این چیزیه که اتفاق افتاده. این تاریخ کشور ماست . ما باید این چیزها رو بدیونیم ، حوادثی که توی کشور ما اتفاق افتاده.

شاید هنوز مطلب براتون جا نیافتاده چون من بعد از کلی توضیحات اولیه و مقدمه چینی تازه میخوام اصل مطلبو بنویسم . مطمئنم از خوندش شما هم مثل من تعجب میکنید . ولی توصیه میکنم بخونید:

 

*****

 

دزدی بچه و آدم خوری رواج یافت...

_ باجی چرا گریه میکنی؟

چرا گریه نکنم؟ چرا شیون نزنم؟ جگر گوشم گم شده! بچم از دستم رفته، نمیدونم کجا رفته ، خبر ندارم چه به سرش اومده؟ در ظرف دیروز و امروز این سومین بچه ایه که از کوچه ما گم شده . آیا ممکنه... خدایا به فریادم برس، خدایا نوجوونم رو از تو میخوام.

در کنار کوچه ها گرسنگانی که که از دهانشان کف بیرون آمده جان میسپارند زیاد دیده می شوند . صدای شیون و فریاد کسانی که عزیزان خود را از کف داده اند ، مادرانی که بچه های خود را از دست داده اند جگر خراش است.

از بحث ها و گفتگوهایی که میشود چنین به نظر می آید عده ای پیدا شده اند که برای رفع گرسنگی بچه های کوچک را می دزدند ، میبرند ، می کشند و میخورند.

این سر و صدا ها، رعب و ترس در دل افکنده است . مادران بچه های خود را در اتاق های خانه محفوظ نگه می دارند و اجازه نمیدهند از خانه خارج گردند . در یکی از خانه های پایین شهر ، آنجا که قحطی بیش از نقاط دیگر نفوذ کرده است، کبری و صغری که شوهرهایشان دو روز قبل شبانه اصفهان ترک گفته اند و برای رساند لقمه نانی به آنان، فرار کرده اند در کش و قوس دل پیچه حاصل از گرسنگی ، بچه های شیر خور بی رمق خود را به سینه چسبانده زار میزنند. پســتانهایشان خشک است بچه ها از گرسنگی بیتابی می کنند .

کبری در حالی که به پشت بچه اش میزند به صغری میگوید : خواهر خبر داری یه عده ای پیدا شدن بچه های مردومو می دزن ، میبرن ، میکشن و میخورن؟

صغری با کمال تعجب میگوید : شنیدم خواهر باید مواظب بچه هامون باشیم.

کبری: فایدش چیه؟ به فرض که این بچه ها رو ندزدن از بی شیری خواهند مرد و باید گوشه حیاط چالشون کنیم.

صغری: خدا اون روز رو نیاره. اکبر شوور من با اصغر شوور تو رفتن غذا بیارن . امشب پیداشون میشه.

کبری: خیال کردی. من که دلم راه نمیده. تصور میکنم گیر افغونا افتادن ، حساب جفتشون رو رسیدن.

صغری: چرا شگون بد میزنی ؟ هرگز. اونا امشب میان.

کبری: من که دیگه رمق ندارم . به فرض اینکه امشب بیان ، کمان نکنم من یکی زنده بمونم و اونا رو ببینم. تو هم خواهر گمون نکنم به شب برسی . بچه ها هم که تا یکی دوساعت دیگه رفتنی هستن.

صغری با حال گریه: درسته منم دیگه نا ندارم اما هر طور شده باید تا شب زنده بمونم ، چطور میشه من اکبرکمو ندیده بمیرم. اگه بچه من بمیره جواب شوورم رو چی بدم؟

کبری : به نظر من اگه بگیم بچه دزدها بچه هامون رو دزدیدن و بردن بد نمیشه.

صغری: این چه حرفیه ؟ خواهند گفت مگه شما آدم نبودین؟

کبری: خواهم گفت : من دیگه از گرسنگی رمق نداشتم ، بی حال شده بودم و نفهمیدم.

صغری: تو که میگی بچه ها تا 2 ساعت دیگه بیشتر نمیمونن ، خب چرا دروغ بگیم ، میگیم مردن ما هم خاکشون کردیم. یا اینکه میذاریمشون تو اتاق وقتی که اومدن بچه های مرده رو ببینن.

کبری: منظورم اینه که به جای اینکه اینا بمیرن یا مثلاً اونها رو بدزدن ببرن ...

صغری: سگ کی باشن بچه های ما رو بدزدن؟ من با دندون جیگرشونو در میارم.

کبری: راستی اگه من می دونستم اینا که بچه های مردمو میدزدن کجان، میرفتم یه جفت النگوی دستمو می دادم یه تکه گوشت میگرفتم.

صغری: چطور دلت میاد گوشت بچه های مردم رو بخوری؟

کبری: دارم از گرسنگی میمیرم. گوشت سگ و خر رو که خوردیم ، گوشت آدم که شیرین تره و بهتره ، ببینم اگه به تو بدن نمیخوری؟ اگه نخوری خری.

صغری به حال گریه : چه بگم ، تو از من فهمیده تری . چه میدونم.

کبری: اگه ما مردیم، این بچه ها بی مادر میشن ، اگر بمونیم میمیرن و داغشون به دلمون میمونه.

صغری: کار خداست ، چه میشه کرد؟ هرچی مقدره همون میشه.

کبری: این حرفا چیه من و تو داریم از گرسنگی میمیریم. مردم افتادن به آدم خوردن تا زنده بمونن ... . اگه مردیم آرزوی دیدن شوورامونو به گور میبریم ، تو این حیر و ویر کی میاد من و تو رو گور کنه. به نظرم همسایه ها بریزن هر کدوم یه تکه از تنمون ببرن و بخورن بچه ها مونم که جای خودشونو دارن.

صغری: خب عقیدت چیه؟میگی چه بکنیم؟

کبری: ببین این بچه ها که رفتنین، اگه خودمون برای حفظ جونمون اونا رو بخوریم ...

صغری: واه ، خدا بدور ، مگه چنین چیزی میشه؟

این که دیگرون بیان منو تو و بچه هامونو بخورنو ما آرزو به دل بمیریم بهتره یا اینکه زنده بمونیم و انتظار شوورامونو بکشیم؟

صغری: جواب خدا رو چی بدیم؟ جواب شوورامونو چی بدیم؟

کبری: خدا خودش گفته اکل میته کنین ، اما جواب شوورامون میگیم : بچامونو دزدیدن.

صغری در حالی که بچه خود را سخت به سینه می فشارد و با لبهای بی رمقش تنش را میبوسد میگوید : چطور میتونم نازنینم رو بخورم؟

کبری: نازنینت داره میمیره، بچه منم میمیره ، بخوریم یا نخوریم میمیرن داغشون به دلمون میمونه، زیر خاکم برن کرما تنشونو میخورن ، ما هم نخوریم از گرسنگی میمیریم . این چه بی عقلیه؟

صغری هق هق کنان گریه میکند . شکمش از گرسنگی در پیچ و تاب است ، هیولای مرگ را بالای سر خود میبیند. در برابر گفته های کبری نمیداند چه جواب بگوید. کبری باز هم به صحبت خود ادامه میدهد: اگر زنده موندیم ، اگه شوورامون اومدن هنوز نه ماه نگذشته یه بچه دیگه میزاییم ، این که ماتم نداره ، اساس کار اینه که خودمون زنده بمونیم.

صغری به حال گریه : من نمیدونم چی بگم تو از من بزرگتری ، تو بهتر میدونی.

کبری: اینقدر گریه نکن ، خدا خواسته این بچه ها  رو واسه یه همچو روزی به ما داده. بیا پش میاندازیم ، اگه به من افتاد اول بچه منو می خوریم ، بعد هم بچه تو رو ... . ببین خواهر باید فکر زنده بودن خودمون باشیم.

صغری: پش مش نمیشه ، منکه جرأت نمیکنم . آخه چطور آدم بچه خودشو بخوره؟

کبری: این حرفا دیگه معنی نداره ، آدم بمیره بهتره یا زنده بمونه ؟ بیا با چوب بلند و کوتاه قرعه میکشیم هرکه چوب کوتاه بهش افتاد باخته ، اول بچه آنکه باخته ، بعدم بچه آنکه نباخته.

اشک از چشمان کبری جاری است . میگرید اما به سرعت تکه گوشت رانی که به دست دارد خام خام میخورد ، از خوردن گوشت رمقی می گیرد ، داشت از گرسنگی میمرد ، اگر مرده بوده چه فایده داشت؟ جگر گوشه اش بود ، نه ماه او را به شکم کشیده مدتی هم شیره جانش را به او خورانده بود ، حالا هم نوبت او بود مادرش را از مرگ نجات دهد.

صغری در حالی که بچه اش را به پســتانهایش چسبانده است ، با بیم و امید سهمیه خود را با اشتها می خورد. پســتانش خشک بود . هر مرتبه که بچه اش آن را می مکید تا اعماق جسمش را می سوزاند اما حالا حس میکرد خونی در رگهایش جریان یافته است ، مثل این است که قطره ای شیر در پســتانش ایجاد میشود.

در قرعه ای که کشیدند کبری که پیشنهاد داده بود و صغری را حاضر کرده بود باخت. بدون چون و چرا بچه خود را وسط گذاشت و در حالی که اشک میریخت و بر حال بچه اش ندبه میکرد و باقیمانده احساساست مادریش به جوش آمده بود به دستیاری صغری به زندگی ادبار آور بچه اش که ساعتی بعد میبایستی جان بدهد خاتمه داد.

صغری در حال خوردن گوشت خام بچه کبری فکری به کله اش افتاد ، اندک اندک این فکر اوج گرفت و به خود گفت : باید بچه ام را حفظ کنم ، نباید بگذارم ، جگر گوشه ام را شیر میدم ، اکبر شوورم میاد ، باید بچم بزرگ شه، حیوونکی گناه داره. هر قدر این افکار بیشتر در ذهن صغری اوج می گرفت زیاد تر طفل خود را به سینه میچسباند... در حالی که بچه کبری را می خورد و رمقی به تنش می امد از نگاه های کبری، از چشمان اشک آلودش وحشت داشت. مگر نه اینکه با هم شرط کرده بودند ، اگر کبری بخواهد... ، نخواهم گذاشت. کبری گریه میکرد ، همینکه نظرش به بچه صغری می افتاد و می دید صغری او را سخت در بغل گرفته گریه نمیکند ، در وسط گریه خنده اش می گرفت. فکر میکرد : لحظه دیگر نوبه صغری میرسد که اشک بریزد و سهمیه خودش را از بچه اش بخورد. کبری میدید صغری خودش را جمع و جور میکند ، در آن حال سبعیت و درندگی که به او دست داده بود حس میکرد : صغری در صدد است طعمه ای را از چنگش برباید . برای اینکه غدغه خاطر خود را تمام کند ، برای اینکه بداند صغری در چه حال است گفت : خواهر دیدی طوری نشد ، حالا نوبت تو است.

صغری در حالی که بچه خود را به سینه فشار میداد گفت: حالا که سیر شدیم ، بچه من باشه برا فردا . کبری فهمید صغری می خواهد نارو بزند ، آنچه میبایستی بداند از طرز بیان و حرکات صغری دانست. به فکرش رسید ممکن است شب شوهرانشان بیایند و بپرسند بچه کبری چه شد؟ آن وقت صغری خود شیرینی خواهد کرد ، بچه اش را نشان خواهد داد و پیش شوهرش عزیز خواهد بود و من از سکه می افتم. دیگر اشک از چشمانش نمی آمد ، خیالاتی که به کله اش آمده بود سبب شد بچه اش را فراموش کند ، با قیافه جدی گفت : اگر تو سیر شدی من هنوز گرسنم هست ، زود باش !

صغری تکه گوشتی که هنوز در دستش مانده بود به طرف کبری دراز کرد و گفت : بیا خواهر ، اگر گرسنه هستی این قسمت از سهمیه منو بخور ، بچه منم میمونه برا فردا ... .

کبری فریاد کشید ، نه همین حالا ، بلکه تا فردا من مردم ، بلکه افغونا اومدن .

دیگر کبری نمی فهمید چه میکند ، بی اختیار خود را بر روی صغری انداخت ، کوشید بچه را از بغل صغری بیرون بیاورد . صغری بچه اش را در بغل گرفته کوشید با پاهای خود کبری را به عقب بزند. این حرکت صغری ، کبری را دگرگون ساخت ، با شدت بیشتری حمله کرد ، صدای بچه بلند شد . مادری که بچه خود را از دست داده بود با مادری که می خواست بچه خود را حفظ کند مانند دو ببر به جان هم افتادند . خون و گوشت خورده بودند ، مانند درندگان سبع و وحشی یکدیگر را چنگ میزدند و گاز میگرفتند . کلمات رکیک ، جملاتی که روحیه آنان را مجسم میکرد ، رد و بدل میشد . از گفته های صغری  از جملاتی که اداء میکرد کبری فهمید و مطمئن شد : همانطور که فکر کرده است صغری خیال نارو زدن ، خیال کلاه گذاشتن داشته است .  برای اینکه متخلف را سزا دهد ، برای اینکه او را تنبیه کند ، برای اینکه به او فهماند کسی کلاه سر کبری نمیتواند بگذارد ، موهای صغری را گرفته کله اش را بر زمین می کوبید.

در چند مرتبه غلتیدن به روی هم ، بچه صغری از آغوشش جدا شده ، به گوشه ای افتاده بود و فریاد میکشید. کبری  در حالی که با صغری در آویخته بود از فرصتی استفاده کرد ، با لگد محکمی طفل را به گوشه اتاق پرتاب کرد.

بچه در حالی که به زمین می افتاد و قی زده بی صدا شد. صغری حس میکرد : سکوت بچه اش دلیل به این است که لگد کبری کاری بوده است ، خواست پیشنهاد صلح بکند و با کبری کنار بیاید ، اماکبری ول کن نبود ، او میخواست صغرای نمک به حرام را که می خواست نارو بزند ادب کند ، او میخواست تکه های گوشت بچه اش را از شکم صغری در آورد . کبری بزرگتر و قویتر از صغری بود، کبری از مرگ بچه اش داغ دل داشت . صغری نارو زده بود و چون سهمیه گوشتش را نخورده بود هنوز جان نگرفته بود. چشم های کبری به گردن صغری افتاد ، درحالی که مو های صغری را در چنگال های خود گرفته سرش را به زمین می کوبید فکری کرد ، یه مرتبه به گرن صغری هجوم اورد ، دهان باز کرد دندان هایش را مانند گاز انبر به شدت در دو طرف لوله نفس کش صغری وارد نمود . صغری دست و پا می زد و با مشت های گره کرده به کله کبری کوبید ، موهایش را کشید ، فریاد های خفه ای از حلقومش خارج شد ، تقلا کرد ، کوشید گردن خود را از آرواره های قفل شده کبری خارج کند، فایده نبخشید. کبری یه مرتبه حس کرد از محلی که که دندانهایش به داخل گردن صغری فرو رفته است ، مایع لزج شور  و گرمی به دهانش وارد شد ، او متوجه شد در هر حرکتی که صغری می کندجهش این مایع سریعتر می شود ، کبری از درک این موضوع لذت برد زیرا فهمید شاهرگ صغری را پاره کرده است، با کیف و لذت خون گرم صغری را مکید.

صغری می سوخت ، درد شدیدی آزارش می داد ، نفس به شماره افتاده لحظه به لحظه رو به خفقان میرفت . به التماس افتاد . از تقلا کردن دست کشید و تسلیم شد ، شاید کبری دست از او بردارد . کبری دست بردار نبود ، بعد از خوردن گوشت خام ، با مکیدن خون صغری شربتی مقوی و گوارار به شکمش وارد میشد ، چرا او را ول کند ؟ مگر او نبود که می خواست نارو بزند ؟ مگر همین صغرای مردنی نبود که گوشت بچه اش را خورده است؟

صغری متوجه شد به مرگ نزدیک میشود ، باز هم به تقلا افتاد . چشمهایش به سیاهی میرفت ، سرش به چرخش افتاده بود. در حال حرکت کردن ، تقلا نمود برق کاردی که در آن نزدیکی افتاده و برای قطعه قطعه کردن بچه کبری به کار برده شده بود نظرش را جلب کرد. تمام سعی و قدرت خود را به کار برد ، در حال تقلا کردن تن کبری را پس کشید. اندک اندک خود را به کارد نزدیک کرد ، آهسته آهسته دسته کارد را گرفت بدون اینکه توجه کبری جلب شود دسته کارد را قبضه کرد ، تمام قوای خود را جمع نمود ، دست خود را بالا برد ، طرف چپ پشت کبری را در نظر اورد ، با شدت هر چه تمام تر با تمام قدرتی که در بدنش باقی مانده بود دست خود را با ضرب پایین آورد.

این ضربه به حدی شدید و کاری بود که از سینه کبری عبور کرد و نوک کارد را صغری در بدن خود حس کرد. کبری نعره ای کشید ، به این ترتیب گردن صغری را ول کرد.

اما ... چه فایده که از این شاهکار قحطی و گرسنگی نه کبری و نه صغری و نه بچه های آن دو قحطی زده هیچ یک جان به در نبردند. لحظه ای نگذشته بود که سکوتی کامل بر فضای اتاق بر قرار گردید.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد خان در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 21:12 |

بعد از مدت ها به کاهدونی سر زدم.

چقدر تغییر کرده.

فکرشو نمیکردم که در نبودم کاهدونی به این حال و روز افتاده باشه. بسته های مرتب و منظم کاه به شکل غریبی روی هم افتاده و دیگه از اون انضباط خبری نیست انگار که زلزله ای بزرگ اینجا رو تکون داده باشه و کسی هم نبوده که مرتبش کنه یا اینکه لا اقل به محمد خان خبری بده که آفا بدو بیا کاهدونیت رو باد برد کاه ها همه روی زمین ولو شده.

محمد خان بی چاره هم از همه جا بی خبر پی زندگیش بود و وقت نداشت به کاهدونی سر بزنه.

حالا بعد از مدت ها تصمیم گرفته دوباره اینجا رو رونق بده.دوستا رو جمع کنه. در اولین تصمیم در دیوار کاهدونی رو که کاه گلی بود و بد جوری بوی نم گرفته بود رو گچ کاری کرده و دوباره کاه ها رو با نظم و ترتیب روی هم چیده.

 

+ نوشته شده توسط محمد خان در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 21:34 |
شدیداْ دارم می درسم. خر میزنم.

ببخشید بی ادبی شد. درس میخونم. امتحان ورودی شرکت نفت در پیشه و همچنین کنکور.

برای هیچ کاری وقت ندارم فقط درس میخونم که شاید بتونم یه کاری بکنم که البته اونم محاله. با وجود این همه فرزند شهید و جانباز و آزاده و غیره که ماشا الله روز به روز به تعداد کثیر الشکشون هم اضافه میشه و با وجود برادران محترم بسیجی که علاوه بر خیابون ها دانشگاه ها و شرکت های دولتی رو هم برامون تنگ کردن و ما بقی رقبا ( که نمونه های اون خیلی زیاده توی این مملکت) فکر نکنم خر خونیهای محمد خان و مظفر الدین شاه و نادر شاه و ....... و کوروش کبیر تاثیری داشته باشه و نتیجه از قبل معلومه ولی با این حال محمد خان مایوس نشده و نخواهد شد و با عزمی جزم به جنگ این رقیبان دشمن نمای سر سخت میرود .

بعد از کلی وقت فرصت کردم تا بیام به وبم سری بزنم البته اون هم به بهونه چاپ کارت ورود به جلسه امتحان .

انشا الله بعد از کنکور باز هم فعالیتم رو زیاد میکنم.

دعا کنین.

+ نوشته شده توسط محمد خان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 21:43 |