در مورد اختلاسی که اخیراً رخ داده بود توی فیس بوک مطلبی خوندم که بلا نسبت تا ماتحتمو سوزوند. سریع رفنم ماشین حسابو برداشتمو ضرب و تقسیم کردم و در کمال ناباوری به درستی مطلب مذکور پی بردم.
خیلی بده توی مملکتی که 365 روز از 12 ماه سال دایما دم از اسلام و عدل و داد و عدالت و حلال و حروم و این چیزا زده میشه و در حالی که شبانه روز شعارهای مختلف میشنویم ، این اتفاقات رخ میده اون هم به این وسعت و بزرگی که هم آبروی ایران رو توی دنیا میبره و هم برای اسم و نام اسلام لکه ننگی به شمار میاد و دامن دین رو آلوده میکنه (به دلیل وجود شعارهای همیشگی اسلامی بودن بانکداری) و هم پول این کارگر جماعت بدبخت حیف و میل و نیست و نابود میشه.
ای کاش دیگه از این فجایع توی مملکت نبینیم.
راستی اون جمله ای که توی فیس بوک خوندم این بود:
" اگه کوروش کبیر 2500 سال قبل به دنیا اومده باشه و اگه 2500 سال زندگی کرده باشه و 2500 سال متوالی هر ماه 100 میلیلون پس اندار داشته باشه، بعد از 2500 سال میتونست 3000.000.000.000 تومان پول جمع کنه.
اگه یه لحظه فکر کنی متوجه میشی که چه مبلغ سر سام آوری به یغما رفته.
فکرشو بکن ماهی 100 میلیون تومان، همین الان جمع کردنش کار سختیه چه برسه به 2500 سال پیش که اگه یه نفر 100 میلیون تومان، پول داشت تموم دنیا رو فتح میکرد. یعنی جمع کردن این پول از عهده کوروش بزرگ هم بر نمیاد.
خدا باعث و بانیشو به زمین گرم بزنه.
در ضمن یه تعجب دیگه هم در کاره و اون اینه که چرا صدای مردم در نمیاد؟ چرا کسی ناراحت نیست؟ انگار نه انگار که پول از خزانه دولت رفته. انگار نه انگار که پول مردم حیف و میل شده.
ولی کو صدای ... .
بگذریم.
اگه بیشتر بگیم چندتا مارک ســـیــاســــی هم میچسبونن بهمون.
+ انبار شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 2:5  توسط محمد خان
|
بعد از مدت زمان مديدي باز هم همانند دزدي ناشي به كاهدان خويش زديم . بعد از كمي تامل (كه اصلا هم احتياج به آن نيست ) متوجه شديم كه در اين چند ماه منتهي به امروز هيچ پرنده اي در آسمان ابري كاهدوني ما پر نزده و علاوه بر پرنده هيچ چرنده و جونده و خزنده اي هم از پيرامون اين مسقف بي سقف نعبوريده است. (عبور نكرده است). فلذا اين حس به ما دست داد كه از بيكار ترين آدمهاي دنيا هم بيكار ترم ، چون اگر به موس محترم زحمت بدهيد و صفحات ما قبل از اين را بالا بياوريد متوجه خواهيد شد كه هيچ دزد ناشي اي وجود نداشته است.( البته كاه هاي پوسيده را به منظور كاهدون تكوني ديليت نموديم وگرنه مشاهده ميكرديد كه تعداد دزدان ناشي صفر بوده است ).
اين تاخير ما در عدم آپيدن به موقع دلايلي داشته كه البته شايد بعضي از اين دلايل ربطي به مسئله نداشته باشد ، في المثل ما به مناسبت رسيدن فصل زمستان و سرد شدن هوا قادر نبوديم كه وبلاگ خود را آپ تو ديت بنماييم و مطلب جديدي پست كنيم . اصولاً ما جنوبي ها تا يك باد سرد به بدن خون گرممان اصابت كند زود خود را در هفت سولاخ(راخ) قايم ميكنيم و تا رسيدن بهار همانند خرس قطبي به هيچ كدام از امورات محوله رسيدگي نميكنيم و گهگاه ديده شده كه حتي در زمستان كساني كه توالت آنها در حياط خانه است و آب گرم هم ندارد و لوله هم تو كار نيست و درون حياط و در هواي باز تعبيه شده ، تا رسيدن بهار قضاي حاجت نميكنند ، و ديده شده اغلب شهروندان به محل كسب و كار خود نميروند و بعضي ها پا را از اين هم فراتر گذاشته اند و به بهانه سرما از هر كاري سر باز ميزنند و حتي با عيال مربوطه هم ، هم بستر نميشوند و همانند گربه ها تا آغاز بهار يار را در انتظار ميگذارند. به همين دليل خواننده معروف حميرا ميگويد: گل اومد بهار اومد من از تو دورم ... .
خب بالاخره ما هم از اين قاعده (كه با دوره زنانه مشتبه نشود) مستثنا نيستيم و به بهانه زمستان و سرما دست به سياه و سفيد نميزنيم.
از ديگر دلايلي كه اينجانب يعني محمد خان (نه آن محمد خان ملعون رحمت ا... عليه) مدتي است از وب دور بودم اين است كه در دنياي مطالعه غرق شدم. بعد از اينكه چند كتاب از استاد احمد پر پر به رسم امانت گرفتم ( و البته پس هم ندادم و نميدهم) و مطالعه كردم متاسفانه و يا خوشبختانه مزه مطالعه به زير دندانهايمان رفت (و عجب لذتي دارد اين كتاب خواني و لذتش از هم اغوشي با جيگر هاي موجود در پارك ها هم بيشتر است) و اينگونه شد كه وقت و جواني خود را به پاي كتاب خواني گذاشتيم و البته شايد اين دليل هم ربطي به عدم آپيدن كاهدوني نداشته باشد.
از ديگر دلايل اين است كه ( افراد بالاي 18 سال بخوانند) ما يعني محمد خان با يك فروند دختر تپل مپل جيگر رابطه داشتيم و اين خود كافي بود تا تمام وقت و جواني و جسم و جان و پول خود را صرف رفاقت با اين موهبت الهي بنماييم. جاي شما خالي.
از ديگر دلايلي كه ميتوانم از آن ها نام ببرم اين است كه دچار يك مريضي مزمن هستم و به شدت دارم با اين عارضه دست و پنجول نرم ميكنم كه ان شاالله همه شما به دردم دچار شويد. (الهي آمين). ] نيشخند[ .
عامل ديگر اين است كه محمد خان مدتي به درد بي سوژه اي دچار شده و ذهن محمد خان ياري قلم نميكند.
دليل ديگر اينكه همانند زنان آبستن محمد خان هر از چند گاهي ويار پيدا ميكند. اين ويار جديد وب زدگي است و همانند دريا زدگاني كه از درياهاي متلاطم حذر ميكنند ما هم از وب پرهيز مينماييم .
عاملي كه جديداً به دوري ما از وب كمك شاياني كرده طرح هدفمند سازي رايانه ها (يارانه ها) است كه باعث شده از قيمت هر چيز بترسيم و سراغ هيچ چيز نرويم و مانند طاعون زده ها با اطراف رابطه برقرار كنيم كه انشا الله خداوند تبارك و تعالي پوست از سر باعث و باني اين كار بكند و خانه اش را مانند خانه عنكبوت سست كند.( آمين). (اين مورد درد دل بود و با جامعه سياسيون كاري نداريم و حرف سياسي هم نميزنيم).
و اما مهمترين عاملي كه باعث شده ما از وب بپرهيزيم اين است كه ما به تازگي موفق به كسب شغلي خوب شديم و پيوسته از خروس خون تا بوق سگ به اين كار مشغوليم و فرصت براي هيچ كاري نداريم و فقط به درآمد فكر ميكنيم و لاغير. البته جديداً به فكر مسافرت افتاديم كه چند شهر و كشور را در دست تحقيق داريم كه انشا الله يكي از اون خوب خوباش رو (مثل دبي) انتخاب ميكنيم و در چند ماه آينده به انجا سركي خواهيم زد.
البته دلايل ديگري هم داشتيم كه متاسفانه هم اكنون حافظه با ما سر ياري ندارد.
به اميد روزي كه جسم جان همگي سلامت ، جيب ها پر از پول ، همه چي ارزون و ميهني آباد و آزاد داشته باشيم.
ان شاء الله
+ انبار شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 21:31  توسط محمد خان
|
متاسفانه دیر زمانی است به دلیل مشکلات عدیده موفق به آپیدن نشده و مشخصا به زودی نیز نخواهم شد. در این مدت افکار محمدخان به هم ریخته و به زودی هم جمع و جور نخواهد شد . لذا فعلا از مطلب جدید خبری نیست. مشکلات بزرگتر و کمر شکن تر آنی بود که محمد خان تصور می کرد و تمام روحیه و ذهنیت را از بین برد.
ولی خبر خوشایند این است که در آینده ای خیلی خیلی دور باز هم محمد خان به مجمع وبگردان ملحق خواهد شد منتهااین زمان کی برسد خدا عالم است.
اصلا شاید امام زمان ظهور کند و دنیا تمام شده ولی هنوز خبری از محمد خان نشود.
به هر حال اگر کسی از دوستان هنوز امیدی به بازگشت اینجانب دارد که فکر کنم دیگر این چنین شخصی وجود حقیقی و مجازی ندارد باید عرض کنم که به زودی عطر کاه های تازه در کاهدونی نخواهد پیچید.
یا حق...
+ انبار شده در پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 20:34  توسط محمد خان
|
ساعت 6 راه افتادیم و تا ساعت 8 که رسیدیم چند لیوان چای و
آب میل نموده بودیم ، این بود که به محض ورود به جای سلام کردن با میزبان راه
دبلیو سی را پیش گرفته و به دنبال مکانی برای تخیله بودیم و متاسفانه با صحنه بدی
مواجه شدیم ، صف توالت شلوغ بود. افرادی که جلو بودندو می دیدند چه عذابی می کشیم مردانگی به خرج
دادند و نوبت خود را به ما واگذار کرده ، ما را خوشحال کردند.
تالار مورد نظر دو طبقه بود ، در طبقه بالا رستوران قرار
داشت و از همان ابتدای مراسم شام حاضر بود و این دلیل ازدحام بیش از حد دستشویی
بود. اولش که فهمیدیم شام را به همین زودی میدهند خوشحال شده و به جان تازه داماد
و پدر و مادرش دعا کردیم. به رستوران تشریف برده منتظر مهماندار شدیم. بعد از چند
لحظه یک نفر جوان خوش تیپ نزدیک شد و قبل از هر چیز پرسید: ژتون؟
با شنیدن این کلمه علامت سوال بزرگی در کله پوک ما ظاهر شد.
با خود فکر می کردیم که : ژتون دیگر چیست؟ منظورش از ژتون چیست؟
یکی از بر و بچ پرسید : ایها الاخوی ! ژتون چه چیزی است؟
پیشخدمت در پاسخ گفت : تشریف ببرید پایین بعد از دستبوسی
پدر داماد نفری یک عدد کاغذ مخصوص غذا بگیرید.
پرسیدیم : آیا بدون در دست داشتن نامه ای هم قادر به خوردن
در این بضم هستیم یا نه ؟
گفت : بدون ژتون ، غدا بی غذا !
جا خوردیم.
کمی فکر کردیم ، دیدیم کاری از دستمان بر نمی آید پس
ناچاراً باز هم جا خوردیم.
هنوز در کما بودیم که جوانک دیگری از بهر گرفتن ژتون به
نزدمان می آمد. جوان خرامان خرامان نزدیک شد و با ادبی مثال زدنی پرسید: ژتون؟
اگر من باب جوان اولی شکی به دل راه داده بودیم ، این دومی
شکمان را تبدیل به یقین و تعجبمان را صد چندان نمود . با خود می اندیشیدم که :
مگر اینجا سلف سرویس دانشگاه است که ژتون می خواهند؟ کجای
دنیا میزبان با میهمان چنین برخوردی می کند؟
به هر ترتیب بود با این قضیه کنار آمده و از محضر شریف
بابای داماد طلب چند عدد حواله نمودیم و شام را در کمال ناراحتی به اندام زدیم.
سپس برای تنوع ، دوستان خواستار دود و دمی شدند و به این
ترتیب از تالار خارج شده تا رفقا سیگاری آتش زده ، یاد و خاطره ژتون را به دست
فراموشی بسپارند. در بیرون از تالار هم با صحنه کاملا جالبی روبرو شدیم: عده ای از
مهمانان محترم که به بزرگترین هدفشان رسیده بودند ، بعد از خروج از رستوران راهی
منزل میشدند. با نگاهی به ساعت متوجه شدیم هنوز ساعت 9 نشده است که میهمانان فلنگ
را می بندند.
بعد از استعمال دخانیات راهی محوطه تالار شدیم و با دیدن
لیوان های چای حالی خوش پیدا نموده قصد نوش جان نمودن مقداری چای شدیم . با این
ذهنیت که چای از وسایل پذیرایی است وارد اتاق مورد نظر شدیم که در کمال ناباوری
طلب پول کردند و گفتند که چای فروشی است ، هر لیوان 100 تومان. با دیدن این صحنه
آتش به خرمن هستیمان افتاد که چرا اینجا اینجوری است و بیشتر شبیه پادگان نظامی
است تا تالار پذیرایی . از میل کردن چای منصرف شدیم و خواستیم اب بخوریم که
متاسفانه آب خنک موجود نبود و به ناچار می بایست همانند دراز گوش با دهان از لوله
آب می خوردیم. از میوه و کیک و شیرینی و ساندیس و غیره هم خبری نبود.
از این چیز ها بگذریم. داشیتم چشم چشم می کردیم تا دخترهای
زیبا را ببینیم ولی متاسفانه در مورد دختر ها و تیپ و لباس مهمان ها هم اشتباه
کرده بودیم. اغلب مهمانان با لباس های پاره پوره به مراسم آمده بودند و آنهایی هم
که لباس تمیز پوشیده بودند متاسفانه تیریپ اسپرت زده با شلوار شش جیب و چهل تکه و
شلوار بگ و تی شرت و کفش کتانی و کاپشنو غیره خود آرایی کرده بودند.
(البته از حق نگذریم که توی اون مجلس همه بد لباس نبون و کسایی
بودن که با کت و شلوار و کراوات اومده بودند و خیلی خوش تیپ بودند ولی مشکل اینجاست
که تعدادشون 2 نفر بیشتر نبود) ، ( البته چند نفری هم سر و صورت رو اصلاح کرده
بودند).
تعداد گروه ارکستر 3 نفر بود که دو نفر به همراه دو دستگاه
ارگ کار نوازندگی و یک نفر هم خواننده ، که هر سه نفر کار یک نفر را هم انجام نمی
دادند.
همون طور که اول اشاره شده بود به دنبال اجرا شدن مراسم به
صورت مختلط بودیم ولی اصلا مراسم برپا نمی شد که مختلط باشد یا جدا.البته زنها در سالن مجاور در حال لولیدن بودند
ولی دست ما از انها کوتاه بود.
بد ترین صحنه مراسم انجایی بود که بعد از عروس گردان که با
هنر نمایی تعداد کثیری موتور سوار برپا شد ، به منزل شاه داماد رسیدیمو خواستیم در حیاط خانه رقص زنها و مردها را
تماشا گر باشیم که متاسفانه همانند گوسفند با مهمانان رفتار شد و درب خانه را به
روی مرد ها بستند تا فقط زنها وارد شوند. با دیدن این صحنه از کوره در رفته ، با
اعصابی خراب راهی اهواز شدیم.
پایان
+ انبار شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 18:15  توسط محمد خان
|
چند وقت پیش به اتفاق تنی چند از دوستان راهی شهرستان دزفول و عروسی دوست یکی از دوستان شدیم. قل از مراسم صابون به دل می زدیم و انتظار شبی خوش را داشتیم.
گفته بودند : دزفولی ها انسانهای با کلاس و مدرنی هستند.
و نیز شنیده بودیم : اغلباً در دزفول عروسی ها را به صورت مختلط تو مایه های پارتی برگزار می کنند.
و همچنین در احادیث است که : دزفولی ها آدمهای خرپول و خرپول و خرپولی هستند که در مراسمات تدارکات خاصی پیش بینی میکنند.
و البته نقل محافل است که : دزفولی ها در زیبایی و وجاهت نامبر وان بوده و دختر های دزفولی در دلبری ید طولایی داشته ، همچنین داری رقصی بس زیبا و چشم نواز هستند.
چند روز قبل از اینکه به عروسی دعوت شویم ، یکی از دوستان که از دزفول راهی اصفهان بود و در دزفول از عروسی بر می گشت به دیدارمان نایل شد و در تعریف از عروسی نامبرده آب را از لب و لوچه ما آویزان نمود به گونه ای که اینجانب در همانجا و همان حال از صمیم قلب از خداوند منان خواستار شدم که ما هم در دزفول به چنین عروسی ای دعوت شویم تا حال و حولی کنیم. دست تقدی اینگونه بود و خداوند صدای قلب محمد خان را شنید و ترتیباتی داد که محمد خان به عروسی کسی که نمی شناخت دعوت شود. اینگونه بود که خداوند بزرگ به محمد خان گفت : حالا که بچه خوبی بودی من هم تو رو به عروسی مجللی در دزفول میفرستم ، در این عروسی آیات و نشانه هایی است که اگر اندیشه کنی دزفولی ها را خواهی شناخت!!
از دیار اهواز تا شهر دزفول ، جایی که پرنده دل در انجا لانه کرده بود تقریباً 2ساعت با پراید ، 1.5 ساعت با پژو و سمند ، 1 ساعت با زانتیا و سانتافه و تقریبا 4 ساعت با اسبی که به تاخت میرود راه بود. ما این مسیر رو در 2 ساعت طی کردیم. (اگه گفتی با چی رفتیم؟؟؟)
قبل از عزیمت خویشتن را 2 ساعت در آینه ورانداز کرده ، به کمک اتو و ژل موهای سر را به حالت سیخکی در آورده ، با انواع عطرجات خود را خوشبو، با اتویی بس داغ لباسها را صاف و صوف کرده و کفش ها را به واکسی براق آغشته کرده بودیم تا در نگاه اول جنس انثِ حاضر در مجلس را متحیر ساخته و براحتی بتوانیم به اهداف مورد نظر برسیم.
شماره ها را به دو زبان فارسی و انگلیسی با دستخطی خوش و خوانا برای تحویل به موقع نوشته بودیم و البته زیر شماره ها هم نوشته بودیم : نامردی اگه زنگ نزنی. شماره ها را در جیب آماده نگه داشته بودیم تا در اسرع وقت مانند شمشیر از نیام بیرون کشیده به جانب اجانب حمله ور شویم.
البته چون شنیده بودیم داماد یکی از پولدارترین آدمهای شهر است ، هدف دیگری هم برای خود تعریف کرده ، از ظهر از تناول کردن هر جسم شکم پرکن طفره رفته و با شکمی خالی راهی مراسم شدیم.
ادامه دارد...
+ انبار شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 18:5  توسط محمد خان
|
همونطوری که توی پست قبلی نوشته بودم یه کتاب از استاد احمد پر پر گرفتم که هنوز درگیرشم و تمومش نکردم.
به همین خاطر وقت نکردم آپ کنم. کتاب جالبیه. یه قسمت از این کتاب رو تو پست قبل گذاشتم که فکر کنم جالب باشه و از خوندنش لذت ببرین. خالی از لطف نیست. شاید خوندش چند دقیقه وقت ببره ، ولی ارزششو داره. دوست دارم نظرتون رو راجع به پست قبلی بدونم. می خوام بدونم شما این داستان رو باور میکنید یا نه. باور کردنش برای من سخت نیست ، چون من چیزای شدیدتری هم در مورد تاریخ البته توی کتابهای دیگه ای خوندم.
شاید بازهم از این کتاب مطالب دیگه ای هم بذارم.
+ انبار شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 19:12  توسط محمد خان
|